ماهان  و مازیارماهان و مازیار، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات یک مادر

بازگشت به زندگی :)

اینروزها حالم بهتره با تمام ناملایمتی های روزگار :|  دارم تمام سعی خودمو میکنم    خدا رو بابت وجود خانواده مهربونم شکر میکنم واقعا تک تکشونو دوست دارم  مادر پدرم خواهرام برادرام و پسرای گلم و همسرم با وجود اینکه ی وقتا حرصمو در میاره   اما بازم دوسش دارم یعنی سعی میکنم کلا اینروزها تو فاز سعی و تلاش و تلقینم    تا عروسی ابجی کوچیک و ته تغاری خونه چیزی نمونده و هر روز که میگذره نگرانیم بابات اینکه بزودی شهرمونو ترک میکنه و مجبور به شهر دیگه ای نقل مکان کنه بیشتر میشه اما از اونجائی که روزهای تلقین پس به اونهم مجبورم خیلی فکر نکنم    رویا رو عمیقا دوست دارم حتی میتونم بگم به اندازه ماهان ...
14 آذر 1392

یک روز پر مشغله :|

دو روز که خیال دارم خونه تکونی کنم اما هنوز موفق نشدم  فرشها رو دادم قالیشوئی اخه اقا مازیار ی روز که حواسم نبود و تازه ی قوطی مایع ظرفشوئی خریده بودم نامردانه تا ته قوطی رو رو فرش خالی کرده بود و ی لکه پر رنگ بیادگار گذاشت فقط امیدوارم که با شستن اون لکه بره    زندذگی هم که الان کن فیکون شده مث روزهای اولی که اسباب کشی میکنی شده همه چی بهم ریختست  با همه این اوضاع از صبح از خودم سر خوش بازی دراوردم و بجای جمع و جور کردن این اوضاع تا ساعت 5 -6 عصر بیرون بودم اولش رفتم خونه مامان جاری که سفره نذری داشتن و جای همه خالی ی اش خیلی خوشمزه زدیم بر بدن بعدش هم رفتم دیدار مامن عزیزم که خیلی دلم براش تنگ بود این راه دور و ترا...
8 آذر 1392

روزها پس از دیگری بدون هیچ هدف خاصی دنبال میشن :((

ساعت 10 از خواب بیدار شدم و دارم دور خودم میچرخم کلی کار سرم ریخته اما حسش نیست !  اینقدر امروز کسل بودم و خوابالو که برای اولین بار یادم رفت چاشت ماهانو بذارم تا راهیش کردم رفتم خوابیدم وقتی ساعت 10 بیدار دم دیدم میوه و خوراکیاش رو میز مونده زنگ زدم اژانس اومد فرستادم برد  میترسم همینطوری پیش بره بچه هام به زودی سایه نامادری بیاد بالا سرشون    بدنم لش شده تکون دادنش برام سخته اخه چرا باید اینجوری باشه :|  ساعت 12 صبحانه مازیار و دادم همون حین غذا هم گذاشتم مثلا میخواستم  سوپرایزی کوفته درست کنم تبدیل به سوپ شد     امروز ماهان برای اولین بار میخواد بره استخر تابستون هر کاریش کردیم قبول...
5 آذر 1392

:((

باز این افسردگی لعنتی برگشته سراغم :((  خیلی خیلی خستم اگه بخاطر ماهان و مازی نبود مطمئنم تا الان هزار بار خودمو راحت کرده بودم هیچ انگیزه فردی ندارم کل زندگیم خلاصه شده در حال و اینده این دو تا بچه  ی وقتا با خودم میگم تا کی میشه ادامه داد اخه !  نیاز شدید به ارامبخش دارم قبلا هر پک به سیگار ی ارامش لحظه ای با خودش می اورد و کمی فارغ از غم هستی اما دیگه جواب نمیده  خدایااااااا ازت ارامش میخوام صبـــــــر صبر خیلی نیاز دارم ی خورده هم تنگش عشق بذار خدایااااااااا دلمو صاف کن از اینهمه سیاهی چرا اینجوری شدم !  خدااااااااااااا اگه فقط ی ذره دلت بخاطر این دو تا طفل معصوم میسوزه ی راهی جلو پام بذار تا بتونم ماد...
2 آذر 1392
1